تبليغاتX
همه دلتنگی های دل

ای فروغ مهربانیها فراموشم مکن                 ازشراب تلخ تنهایی قدح نوشم مکن

یابمان درپیش یارت یا که ای خورشید عشق     هرکجاخواهی برواما فراموشم مکن

چوبستی دربه روی من به کوی صبر روکردم

چودرمانم نبخشیدی به درد خویش خوکردم

چرا رو در تو آرم من که خودرا گم کنم درتو

به خود باز آمدم نقش تو درخود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک روتر

من اینها هر دو با آیینه دل روبرو کردم

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیرتو

سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

صفایی بود هر شب با خیالت خلوت ما را

ولی من بازپنهانی تراهم آرزو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می درسبوکردی

من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

  

+ نوشته شده توسط سمیرا در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 7:28 |
رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد

خدا جونم تولد آقامون نزدیکه انتظار خیلی سخته کمک کن بیاد تا همه دلتنگی ها تموم بشه دلتنگی هایی که ریشه جوونها رو سوزونده ...

خداجونم کمکمون کن تا دلتنگی مون تموم بشه...

خداجونم کمکمون کن تا قدر پدر و مادرمون رو بدونیم...

خداجونم کمکمون کن تا قدر همدیگر رو بدونیم...

خداجونم خداجونم ...

خداجونم دوستت دارم...

+ نوشته شده توسط سمیرا در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت 11:20 |

به نام تک درخت دوستی

تو مرغ عشقی در جانم آشیانه گرفتی               هزار گلشن دل را به یک ترانه گرفتی

مرا دلیست که هرگز به دلبری نسپردم               در این خرابه ندانم چگونه  خانه گرفتی

من آن کبوتر پروازی ام که دام نبودم                   مرا به دام کشیدی به آب و دانه گرفتی

چگونه نام وفا می بری که از ره یاری                  به یاد ما ننشستی سراغ ما نگرفتی

هزار مرغ غزلخوان به نام عشق تو پر زد             میان آزم بال مرا چرا نشانه گرفتی

تک ستاره قلبم در شب تاریک در دل سیاهم می درخشد و نور آن آرامش بخش قلب شکسته ام است در شهری به نام عشق جاده ای ست به نام زندگی در طول آن جاده رشته کوهی ست به نام محبت و در کنار رشته کوه رودی ست به نام وفا که به دره ای عمیق منتهی می شود به نام وداع.

من سوار بر اسب تند پای عشق در کوره راه پر پیچ و خم زندگی فرسنگهای دلواپسی را پشت سر گذاشتم به امید شاخ حشک پیچک دیدار و به امید نگاه دلپذیر یار و من آن کبوتر خونین پرم که بر بالای بام احساس ، احساس خویش را لگد کرد و خویش را فدای معشوق ساخت.      

+ نوشته شده توسط سمیرا در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 و ساعت 11:3 |

ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا         غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند

آنچه که ما را در برابر سرنوشت کنار هم قرار میدهد وفاست

+ نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه هفتم فروردین 1385 و ساعت 11:52 |

دستم به دامنت يا قمر بني هاشم

یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربلا بحق اخیک الحسین

ای برطرف کننده غم از چهره مبارک حسین غمهایمان را برطرف کن به حق برادرت حسین

+ نوشته شده توسط سمیرا در جمعه چهاردهم بهمن 1384 و ساعت 17:38 |
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق                   ثبت است بر جریده عالم دوام ما

همه دلتنگی ها شنیدنی و گفتنی نیستند دلتنگی واقعی همیشه توی چشمها موج میزنه راستی رو هم باید توی چشمها بخونی .

الهی ... دستانت را قایقی کن تا من در آن به ساحل خوشبختی برسم و آسمان رویاهایم را با خورشید قدومت مزین ساز .

هربار خواستم با اشکهایم با تو صحبت کنم نخواستی ....

گاهی وقتها اشکهایم هم برایم ناز می کنند و به من اجازه نمی دهند به تو ، به تو که بهترینی بفهمانم عشقم را.

پس می گویم تا تو هم بشنوی و من نیز از سبکبالی در آسمان عشق پرواز کنم :

زندگی با نام تو ، زندگی با یاد تو ، زندگی با همه نیاز تو آغاز می گردد.

زندگی با گنبد افلاک احساسات تو ، زندگی با حرمت عاشق ترین حرفهای تو ، زندگی با حرفهای دلربای تو شود زیبا ، شود رویا .

زندگی بی تو آسمانیست بی ماه                                  زندگی بی تو نامه ایست بی نام

زندگی بی تو دریائیست بی موج                                    زندگی بی تو بهاریست بی برگ

پس تو ای محبوبترین ، مانوس ترین ، عاشق ترین معشوق من

تو بمان در نزد من  ،  تو بمان ای عشق من ....

+ نوشته شده توسط سمیرا در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 و ساعت 23:52 |
گوشه ای نشسته بود شانه های نحیفش زیر بار غم طاقت نیاورده بود تکان خوردن شانه هایش را میدیدم و دلم میخواست می توانستم برایش کاری بکنم اما نمی دانستم دردش از چیست ؟ برای چه می نالد؟ فقط از چشمهایش غم را می دیدم هر بار خواستم با او صحبت کنم چشمهایش به من اجازه نمی داد تا اینکه بالاخره طاقت نیاوردم رفتم جلو نشستم کنارش و گفتم می خواهم با هم درد دل کنیم مثل اینکه منتظر باشد اشکهایش جاری میشد هرچه بیشتر به چشمهایش نگاه میکردم بیشتر میخواستم کمکش کنم نمی دانم چرا ولی همیشه وقتی از چشمی غم می بارد دلم می خواهد کاری بکنم که در آن چشم جز برق شادی چیزی نباشد . با نگاهم فهمید منتظرم . شروع کرد به صحبت کردن :

گفت به خاطرمن و برای من بنویس . برای من و لحظه های غریبی و از دست رفته . برای من که در تنهایی خود شکوفه زده ام . من در عین جوانی پیر شدم . من آماده زندگی بودم اما پژمردم .من روز را فراموش کرده و شب را لمس کردم . مدتی سکوت کرد نمی دانستم یادآوری گذشته اش کاری است درست یا نه ؟ دلم می خواست به او بگویم :

ای غنچه دمیده یک دهن بخند                  ای خرمن شکوفه و گل ای چمن بخند   همچون بهار این همه باغ سخن یخند .

به همراه او قطره قطره می گریستم . سکوت تلخ برایش شیرین بود ولی بالاخره دوباره زبان گشود:

غرض نهفتن آن فتنه نهانی نیست               توان گفتن آن راز جاودانی نیست

پر از امید و هراسم که هیچ حادثه ای            شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

زدست عشق به جز خیر بر نمی آید              و گرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست

درخت ها به من آموختند فاصله ای               میان عشق زمینی و آسمانی نیست

به روی آینه پر غبار من بنویس                     بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

همیشه دوست داشتم در کنارش باشم او هم از چشمانم خوانده بوددر خیالم با او زندگی کرده بودم شده بود نیمی از وجودم همان نیمه پنهان که می گویند نیمه پنهان من او بود اما طوفانی آمد و همه هستی ام را گرفت حتی خیالم را .

به اینجا که رسید باز هم نتوانست نمی توانستم تکان خوردن شانه هایش را ببینم با او همراهی کردم آنقدر با هم گریستیم که از دست رفتن زمان را نمی فهمیدیم تا اینکه بعد از مدتی دوباره به حالت اول برگشت می خواست یکی دردش را بفهمد تا قدری سبک شود ادامه داد:

یکی از دوستانم محمد که خیلی دوستش داشتم و همیشه با هم بودیم و عشقم را دیده بود . مدتی دیدم که غمگین است و خیلی در خود فرو میرود من که او را خیلی دوست داشتم و حاضر بودم به خاطرش هر کاری بکنم . از او دردش را پرسیدم و او گفت که عاشق شده است به او گفتم اینکه مشکلی ندارد به تو قول میدهم تو را به او برسانم . آخر برای چه به او قول داده بودم مگر کسی به من قول داده بود که من دادم چرا ندانسته قول داده بودم محمد هم سر صحبت را باز کرد و گفت که چه کسی را می خواهدلحظه اول نتوانستم بفهمم که کیست اما بعد از مدتی به خود آمده و فهمیدم که او نیمه پنهانم را دیده و عاشق شده من قول داده بودم  محمد رادوست داشتم و باید کاری میکردم فقط امیدم به این بود که عشقم نپذیرد ولی با شرایط خوبی که محمد داشت و از آنجایی که عشقم فکر میکرد دوستش ندارم جواب مثبت داد و مرا تا ابد در تنهایی خود فرو برد من ناخواسته دوستم را وارد بازی کرده بودم بازی که شیرینی اش در وجودم رخنه کرده و بیرون نمی رود .

خودم اشتباه کردم باید به دوستم موضوع خودم را نیز می گفتم و به او اجازه انتخاب میدادم ولی این را فهمیدم که خودم یک عاشق واقعی هستم چون برای او تا ابد آرزوی خوشبختی می کنم و همیشه دوستش دارم .

دیگر حرفی نمی زد به او گفتم :

عیب است عظیم برکشیدن خود را                        وز جمله خلق برگزیدن خود را

از مردمک دیده بباید آموخت                                 دیدن همه کس را ندیدن خود را

آیا به نظر شما خوانندگان این داستان عشق واقعی این است اصلا عشق واقعی چیست ؟  

+ نوشته شده توسط سمیرا در سه شنبه بیستم دی 1384 و ساعت 11:1 |

همیشه حجم غمهای مراتنها تو می فهمی

غم امروز و فردای مرا تنها تو می فهمی

من آن دریای خاموشم، تلاطم های قلبم کو

بیا موجم، که غوغای مرا تنها تو می فهمی

یکی میرود و دیگری میآید ، یکی می نویسد و دیگری میخواند ، یکی میخواند و دیگری می شنود ، یکی به وصال می رسد و دیگری به فراق و بلاخره یکی میگرید تا دیگری بخندد.

رسم بازی روزگار این است تا نگریی نمی خندند، تا نخندی نمی گریند. وقتی آسمان بارعد و برقش به زمین می خندد زمین و زمان گریانند زمین ودریا گرفته و نالانند و وقتی آسمان می گرید

زمین و دریا خوشحالند . دریا عروسی دارد عروسی عزیزانی که اگرنباشند دریا پوچ است . پس ای آسمان فقط تو نخند تا همه گریه کنند فقط تو، فقط تو گریه کن تا همه بخندند.

 نمی دانم تا حالا چقدر خندیدم و از خنده ام چقدر اشک روان شده ،ولی ای تمام هستی ام،تو به من کمک کن تا هیچ وقت خنده ام باعث بارانی شدن چشم عزیزی نشود،حاضرم بگریم اگراز گریه ام کسی می خندد.

 

     

+ نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384 و ساعت 20:4 |

به  نام آن کسی که اگر حکم کند همه محکومیم

نمی دانم برای چه بنویسم اصلا از چی بنویسم من همیشه از دلم فرمان می گیرم البته اشتباه نشود درزمینه وبلاگ نویسی در صورتی که در زمینه های دیگر زندگی علاوه براینکه ازدل فرمان می گیرم برای اجرا از عقلم کمک می گیرم

 هوای گریه دارم ولی نمی دانم چرا دلم می خواست حالا روبروی اون تپه ای بودم و خودم رو از هرچی تاریکیست میرهاندم دلم می خواهد سرورمان بیاید و مارا ازاین ظلمات نجات دهد از هرچی خودخواهی ، دورویی وریا ست

زیباست در آرزوی توبودن ، به تو دل سپردن ، زیباست تورا بهانه کردن ، ازتو خواندن و چشم انتظار تو بودن ،زیباست برای تو شعرخواندن و دل به لحظه های قشنگ با تو بودن سپردن ، زیباست

لب ترکن و بیقرار خود نگذارم 

اینقدر در انتظار خود نگذارم

پائیز سرک کشیده از پنجره هام 

از خاطره ـ بی بهار خود نگذارم  

 

 

+ نوشته شده توسط سمیرا در سه شنبه پانزدهم آذر 1384 و ساعت 23:39 |

به نام تک نوازنده گیتارعشق

هرکس به طریقی دل ما می شکند

بیگانه جدا دوست جدا می شکند

بیگانه اگر می شکند حرفی نیست

از دوست بپرسید چرا می شکند

بشکست دلمو کسی صدایی نشنید

آری دل درد بی صدا می شکند

آموختم چگونه گذشت کردن را  . کاش ...

برای اولین باربه خاطرت لذتش را حس کردم و تکرار آن ...

دلم می خواهد بگویم که تکرارش شاید باعث ویرانی دلم شود . تکرارش قلبم را می شکند .

                     ولی اگر تو شکستن قلبم را می خواهی

                               باز هم حاضرم

                                       حاضرم غرورم را

 

+ نوشته شده توسط سمیرا در پنجشنبه سوم آذر 1384 و ساعت 23:54 |


Powered By
BLOGFA.COM