گوشه ای نشسته بود شانه های نحیفش زیر بار غم طاقت نیاورده بود تکان خوردن شانه هایش را میدیدم و دلم میخواست می توانستم برایش کاری بکنم اما نمی دانستم دردش از چیست ؟ برای چه می نالد؟ فقط از چشمهایش غم را می دیدم هر بار خواستم با او صحبت کنم چشمهایش به من اجازه نمی داد تا اینکه بالاخره طاقت نیاوردم رفتم جلو نشستم کنارش و گفتم می خواهم با هم درد دل کنیم مثل اینکه منتظر باشد اشکهایش جاری میشد هرچه بیشتر به چشمهایش نگاه میکردم بیشتر میخواستم کمکش کنم نمی دانم چرا ولی همیشه وقتی از چشمی غم می بارد دلم می خواهد کاری بکنم که در آن چشم جز برق شادی چیزی نباشد . با نگاهم فهمید منتظرم . شروع کرد به صحبت کردن :
گفت به خاطرمن و برای من بنویس . برای من و لحظه های غریبی و از دست رفته . برای من که در تنهایی خود شکوفه زده ام . من در عین جوانی پیر شدم . من آماده زندگی بودم اما پژمردم .من روز را فراموش کرده و شب را لمس کردم . مدتی سکوت کرد نمی دانستم یادآوری گذشته اش کاری است درست یا نه ؟ دلم می خواست به او بگویم :
ای غنچه دمیده یک دهن بخند ای خرمن شکوفه و گل ای چمن بخند همچون بهار این همه باغ سخن یخند .
به همراه او قطره قطره می گریستم . سکوت تلخ برایش شیرین بود ولی بالاخره دوباره زبان گشود:
غرض نهفتن آن فتنه نهانی نیست توان گفتن آن راز جاودانی نیست
پر از امید و هراسم که هیچ حادثه ای شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
زدست عشق به جز خیر بر نمی آید و گرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست
درخت ها به من آموختند فاصله ای میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه پر غبار من بنویس بدون عشق جهان جای زندگانی نیست
همیشه دوست داشتم در کنارش باشم او هم از چشمانم خوانده بوددر خیالم با او زندگی کرده بودم شده بود نیمی از وجودم همان نیمه پنهان که می گویند نیمه پنهان من او بود اما طوفانی آمد و همه هستی ام را گرفت حتی خیالم را .
به اینجا که رسید باز هم نتوانست نمی توانستم تکان خوردن شانه هایش را ببینم با او همراهی کردم آنقدر با هم گریستیم که از دست رفتن زمان را نمی فهمیدیم تا اینکه بعد از مدتی دوباره به حالت اول برگشت می خواست یکی دردش را بفهمد تا قدری سبک شود ادامه داد:
یکی از دوستانم محمد که خیلی دوستش داشتم و همیشه با هم بودیم و عشقم را دیده بود . مدتی دیدم که غمگین است و خیلی در خود فرو میرود من که او را خیلی دوست داشتم و حاضر بودم به خاطرش هر کاری بکنم . از او دردش را پرسیدم و او گفت که عاشق شده است به او گفتم اینکه مشکلی ندارد به تو قول میدهم تو را به او برسانم . آخر برای چه به او قول داده بودم مگر کسی به من قول داده بود که من دادم چرا ندانسته قول داده بودم محمد هم سر صحبت را باز کرد و گفت که چه کسی را می خواهدلحظه اول نتوانستم بفهمم که کیست اما بعد از مدتی به خود آمده و فهمیدم که او نیمه پنهانم را دیده و عاشق شده من قول داده بودم محمد رادوست داشتم و باید کاری میکردم فقط امیدم به این بود که عشقم نپذیرد ولی با شرایط خوبی که محمد داشت و از آنجایی که عشقم فکر میکرد دوستش ندارم جواب مثبت داد و مرا تا ابد در تنهایی خود فرو برد من ناخواسته دوستم را وارد بازی کرده بودم بازی که شیرینی اش در وجودم رخنه کرده و بیرون نمی رود .
خودم اشتباه کردم باید به دوستم موضوع خودم را نیز می گفتم و به او اجازه انتخاب میدادم ولی این را فهمیدم که خودم یک عاشق واقعی هستم چون برای او تا ابد آرزوی خوشبختی می کنم و همیشه دوستش دارم .
دیگر حرفی نمی زد به او گفتم :
عیب است عظیم برکشیدن خود را وز جمله خلق برگزیدن خود را
از مردمک دیده بباید آموخت دیدن همه کس را ندیدن خود را
آیا به نظر شما خوانندگان این داستان عشق واقعی این است اصلا عشق واقعی چیست ؟
+ نوشته شده توسط سمیرا در سه شنبه بیستم دی 1384 و ساعت
11:1 |